یکشنبه 16 فروردین1388
توجه توجه توجه!!
من به آدرس جديد و وبلاگ جديد اسبابكشي كردم!
از اين پس من را اينجا بيابيد! لطفا بوكمارك مرتبط به اين وبلاگ را در كامپيوتر خود به نحو مقتضي تغيير دهيد!!
قربان شما!
دوشنبه 10 فروردین1388
سيمترياد
در زير سرخي آسمونش در ميان سيمتريادهاي پرشكوه قدم بردارم و به درون چاله هاي عميقشون سرك بكشم، در حاليكه با تمام وجود ميدونم كه اين موجود عظيم منو زير نظر داره و چيزهايي رو در من ميبينه كه من سالهاست از يادشون بردم و از خودم پنهانشون كردم.
با تاريكي هوا در شب وهمناكش بنشينم و به ارتعاشات لغزنده تن اقيانوس خيره بشم تا با طلوع آروم خورشيد آبيرنگ كمكم خوابم ببره، در انتظار هديهاي كه وقتي بيدار ميشم در كنارم ظاهر ميشه...

سه شنبه 4 فروردین1388
آقاي اوباما
آقاي اوباما!
ممنون از اينكه در شرايطي كه نام "ايران" در ذهن اكثر مردم جهان با هرچيزي غير از بهار، هنر و موسيقي عجين شده به اين يادگارهاي دستخوش فراموشي ما اشاره كردي!
ممنون از اينكه در شرايطي كه دولتمردان كشور من اصرار عجيبي دارند كه ما رو در جهان بصورت يك ملت كور يك بعدي خشن نشون بدن به تاريخ و فرهنگ كشور من با ديده احترام نگاه كردي!
ممنون از اينكه در شرايطي كه ما از هميشه دورافتادهتر، جدابافته تر و متفاوتتر نشون داده ميشيم ما رو در تبديل زمين به جايي زيباتر در كنار بقيه سهيم دونستي!
و ممنون از اينكه جملاتي رو گفتي كه در آرزوي شنيدنشون از زبان دولتمردان كشورم موندم: "اين عظمت نه از طريق توانايي نابود كردن بلكه از طريق به نمايش گذاشتن توانايي ساختن و خلق كردن اندازهگيري ميشود."
آقاي اوباما سال نوي شما هم مبارك!!
اينجا رو هم ببينين
پنجشنبه 29 اسفند1387
سال نو!!!
شروع گاهشماري و تقويم با يكجانشيني و كشاورزي آميخته است. نخستين
شواهدي كه از تقويمهاي اوليه در دسته مربوط به هزاره سوم بعد از بيگبنگه!
زماني كه نخستين تودههاي غبار سوزان به صورت ستارههاي اوليه در ميومدن و
فضاي بين كهكشاني هنوز چندان سرد و خالي نبود. در اين محدوده زماني براي
نخستين بار گروههايي از اقوام كوچنشين و بدوي پيلارتوني در يكي از ستارههاي نيمهگرم مركزي سحابي سيپاتوس ساكن شدند و اون رو پيلاريان يا سرزمين پيلارها ناميدند.
همونطور كه ميدونين پيلارتونها قرنها به صورت قومي كوچ نشين و جنگجو در ميان
غبارهاي اوليه به دنبال منابع هليوم براي ادامه زندگي در حركت بودند.
افسانههاي باستاني ظهور اونها رو همزمان با انفجار بزرگ ميدونه و نياي
اونها رو قهرماني افسانهاي به نام اوپيلاريا ميدونه كه از لحاظ لغوي
بشايد بشه اون رو به معناي "گرماي جسميت يافته" يا "انرژي سرد شده" دونست.
او رو به صورت قهرماني با هزار شاخك در حركت توصيف كردند كه هزار سال
زندگي كرد و پس از مرگش هر كدام از شاخكها جدا شد و از اون يك اوپيلارياي
جديد زاده شد. اگرچه پيشرفت دانش نشون داده كه اين داستان افسانهاي بيش
نيست و پيلارتونها احتمالا تحت تاثير ميدانهاي جاذبه در حال تشكيل نخستين
و يا در نتيجه جوش هستهاي از تركيب اتمهاي سلولوژن به وجود اومدن.
در هزارههاي اول بيگبنگي پيلارتونها دائما بر سر منابع كم هليوم موجود با هم و اقوام بدوي كهكشانهاي همسايه در حال مبارزه بودند. البته پيلارتونها به علت ساختار بدني مدور و شاخكهاي جذب نورشون براي زندگي در غبارهاي گرم اوليه و سفرهاي بين كهكشاني كه در اونها تنها منبع ادامه حيات پرتوهاي نور تابيده از ابرنواخترهاي دوردست بود نسبت به اقوام بدوي ديگر مثل سولوخيا ها و طوليفسها موفقتر بودند.
در زمان پيلاريپوس هفدهم نخستين گروه از پيلارتون ها در ستارهاي كه ما امروز اون رو پيلاريان ميناميم ساكن شدند. يافتههاي باستان شناسي نشون ميده كه احتمالا در اون دوران كه چيزي در حدود سالهاي ۲۵۰۰ بيگ بنگيه توده ماده در پيلاريان به قدري كافي بود كه فرآيند جوش هستهاي منبع بسيار ارزشمندي از هليوم تازه توليد ميكرد. بعلاوه، گرماي توليد شده محيط رو براي زاد و ولد پيلارتون ها بسيار مناسب كرده بود. اونچه كه ما از اون دوران كه به اصطلاح عصر هليوم ناميده ميشه ميدونيم اينه كه پيلارتونها به سركردگي پيلاريپوس هفدهم به طور سيري ناپذيري منابع هليوم ستاره رو مصرف كردند و جالبه كه كمتر از يك قرن بعد جمعيتشون به حدي زياد و منابع هليوم به قدري كم شده بود كه يكي از بزرگترين نبردهاي تاريخ يعني نبرد هليوفيل بر سر منابع غذايي در گرفت. همونطور كه ميدونين هزاران پيلار در اين جنگ خانمانسوز به انرژي تبديل شدند كه اين جنگ رو در تاريخ ماندگار كرد. جنگي خانمانسوز كه صد سال به طول انجاميد.
حدود يك قرن بعد مرد بزرگي در پيلاريان به دنيا آمد كه ما مردم پيلار اون رو به عنوان قهرماني ملي و نجات دهنده ملتمون ميشناسيم. اون مرد همونطور كه مستحظريد پيلگليس بود. داستان زندگي پيلگليس با اسطوره آميخته شده. در اقوال است كه پيلگليس جوان از مشاهده هرج و مرج و سبعيت هموطنانش بر سر منابع روز به روز كاهش يابنده هليوم در رنج و دلشكسته بود. اون معتقد بود كه كاهش هليوم و سرد شدن پيلاريان پيامي بوده كه بايد بهش توجه ميشد، عذابي آسماني در پاسخ به شادخواريهاي پيلارتونهاي نخستين. اون چاره رو در كوچ ميبينه و به سمت تاريكيهاي نامتناهي قدم برميداره... ميره و ميره تا به جايي كه تاريكي اونچنان سنگين ميشه كه به سختي دانه فوتوني براي تغذيه مييابه. ولي به راهش ادامه ميده و ميره. گروهي زمان سفرش رو صد سال و گروهي پانصد سال ميدونن. او سرانجام به لبه جهان يا آبيلوم ميرسه. جايي كه در افسانه ها به نام مرز بودن و نبودن يا جايي كه نوترينوهاي سرگردان جسميت مييابند گفته ميشه. در اون تاريكي مطلق كه نه هليومي براي خوردن داشته و نه فوتوني براي تنفس كمكم از هوش ميره و مرگ بر او مستولي ميشه. اما در اون لحظه است كه هزارمين شاخك اوپيلارياي باستاني كه هزاران سال در آبيلوم بين ماده و انرژي سرگردان بوده به اون برخورد ميكنه و از اين برخورد موجودي جديد زاده ميشه. موجودي كه اگرچه از لحاظ شاخكها و توانايي فوتوسنتز به پيلارهاي قديم شبيه بود ولي قدرتي داشت كه اون رو فوق طبيعي و توانا ميساخت. قدرتي كه به اون خودجوشي يا فيوژن سرخود گفته ميشه. پيلگليس از خواب برميخيزه و از توانايي خودش باخبر ميشه. اون ميتونست هيدروژن رو به هليوم تبديل كنه!
پيلگيس به پيلاريان برميگرده و از نوترينوهاي شاخك هزارم اوپيلاريا به مردمش ميده. از
اون موقع به بعد قوم پيلارتون دست از مبارزه برميداره و با استفاده از
ابزار خودجوشي در مزارع هيدروژن به توليد هليوم ميپردازه. با گسترش مزارع
هليوم در فوتوسفر پيلاريان رونق به ستاره ما برميگرده و از اون تاريخ ديگر
نبرد بزرگي بين اقوام پيلار رخ نداده. اين رو ميدونين كه روز بازگشت پيلگليس به پيلاريان بعد از سفرش به دنياي تاريكي روز اول سال نو پيلاريانيه.
البته زمان شروع گاهشماري ۱۲۰۰ سال بعد تغيير ميكنه و بينگ بنگ به عنوان زمان ظهور اوپيلاريا به عنوان مبدا تاريخ انتخاب ميشه. اگرچه روز اول سال بيگبنگي به افتخار پيلگليس همچنان مصادف با سالگرد بازگشت وي از آبيلوم و توزيع هديه آسماني هست.
من در اينجا لازم ميدونم حلول سال نو بيگبنگي رو به جامعه پيلار تبريك
عرض كنم و شاخكهام رو به آسمان بلند كنم و براي همهتون سالي پر هليوم و
خودجوشيافزا آرزو كنم.
یکشنبه 25 اسفند1387
ايراني؟!!
براي چي تاسف بخورم؟ براي ملتي كه ديگه وجود نداره؟ براي فرهنگي كه نابود شده؟ براي ايراني كه به تاريخ پيوسته؟...
بر هيچ كس حرجي نيست! نه ترك و نه افغاني و نه تاجيك و نه كرد. اين خانه ديگه ستوني نداره... هر آجري راه خودش رو ميره!
ما هم نشستيم به تماشا كه كي خانه بر سرمون خراب ميشه! و اونوقت بايد انتخاب كنيم. حق انتخاب زياده. ميتونيم هرچيزي باشيم و هر اسمي بر خودمون بذاريم جز ايراني! ايراني كه ديگه وجود نداره...
خودمون كرديم! پدرانمون كردن! جواب فرزندانمون رو هم يه چيزي ميديم! فرزنداني كه خيلياشون شايد بلد نباشن فارسي صحبت كنن...
سه شنبه 20 اسفند1387
از يادداشتهاي يك پيرمرد غرغرو!
ميدونين؟ اين روزا ديگه با گسترش وسايل ارتباط جمعي كسي زياد به اين مسافرتاي طولاني نميره. همه دوست دارن راحت تو خونهشون بشينن و از همون جا همه كاراشون رو سروسامون بدن و كسي ديگه حوصله مسافرت و ماجراجويي رو نداره! ولي من نميدونم چرا از اين كار لذت ميبرم. اين كه بار و بنديلتو جمع كني و يه هفته از شهر و محيط كارت دور شي واقعا لذت بخشه. همه لذت سفر يه طرف سكوت و آرامش اينجا و منظره دائما در حال تغييرش يه طرف. اينكه سه روز تمام تاريكي و سكوت مطلق كهكشان رو در اطرافت حس كني و منظره پرشكوه سحابي اوريون با اون رنگ صورتي آرامشبخش و عظيمش پهنه آسمون رو روشن كرده باشه واقعا تجربه به يادموندنيايه. تازه! من سيارهاي رو بلدم كه حموماي آبگرمش واقعا معركهاست.
الان حدود ۴ ساعته كه توراهيم. توي يه سفينه مسافرتي كه يه
توقف كوچيك تو منظومه M42 داره. از اونجا بايد سوار يكي از همين سفينههاي بينراهي
بشم تا برسم به M42تتا. يه جاي پرت و
دنج، و مناسب براي دو روز استراحت و هواخوري! در موردش تو مجله كهكشاننورد خوندم.
سيارههايي كه دور اوريونيس ميچرخن رو خيلي دوست دارم. چون گرم و استواييان! و
جاذبه كمشون كلي براي كمردرد و ورم مفاصل
خوبه. ضمنا سالشون به تاريخ ما يه چيزي حدود يه نصف روز طول ميكشه و تمام فصلا رو
عملا توي يه سفر كوتاه ميشه ببيني. اين يكي كه به اون كوچيكي ظاهرا دو تا ماه نصفه نيمه هم داره كه مناسبن براي
پيادهروي و تپهنوردي همراه سرگيجه و هيجان!
البته، اين جور سفرا همچينم خالي از اشكال نيستن! Ship lag كه هميشه پيش مياد و يه روزي
خوابآلودت ميكنه. نميدونم كه منطقه پوشش تلفن همراه داره يا نه. امنيت هم توي جاهاي دورافتاده مسالهايه! البته خطر و مشكلات
بخشي از لذت سفره!
مردم سيارههاي كوچيكم خيلي قابل پيشبيني نيستن، خيلي مقيد به رعايت بهداشت واين مسايل فكر نكنم باشن! گرچه روحيه دهاتي گرمي دارن! البته همين تفاوت زمانشون با ما كلي رو شخصيتشون تاثير ميذاره! سال پيش توي يه سفر مشابه حومه كهكشان سومبرئو سر از يه روستايي درآورديم كه واقعا برام عجيب بود! توي همون يه ساعت ۳ نسلشون اومدن و رفتن! در موردشون قبلا خونده بودم، ولي بايد يكي رو از نزديك ببينين تا باورتون بشه! صحنه سرگيجهآوري بود! اما به تجربهاش ميارزيد.
اين سفينههاي قديمي شركت ستارهسفر هميشه يه ايرادي دارن. يه بار صندلي ضدجاذبه خوب كار نميكنه، يه بار نيتروژنسازشون سوراخ ميشه، يه بار توي انحناي بعد نميدونمچندم گير ميكنن و ساعتها مسافرا رو تو فضا معطل نگه ميدارن تا سفينه جايگزين برسه و مردم جابجا بشن، اونم با چه بدبختيي معلق تو هوا! اين يكي هم كه از شانس من دائما در حال پيچ خوردن و دور خودش چرخيدنه! چه ميشه كرد؟! تا يكي دو ساعت ديگه به اوريون ميرسيم.
توي اوريون من يه مدت بيشتر ميمونم. راستش ميخوام قبل از رفتن يه صحنه زيبا رو هم ببينم. توي اخبار خوندم كه يكي دو روزه يه سياهچاله جديد حوالي سحابي سراسب در حال تشكيله. اگه اين سفينه قراضه زود برسه شايد بتونم لحظه تشكيل كهكشان رو از اوريون ببينم. جاي شما رم خالي ميكنم! اين قبيل اتفاقا زياد تو زندگي رخ نميدن!
متاسفانه نسل جديد خيلي به آسمون نگاه نميكنه! ديگه سخت ميشه بچهاي رو پيدا كرد كه سرشو تو يه بازي مجازي مسخرهاي نكرده باشه! اين تقصير پدر و مادراست كه اينو به بچههاشون ياد نميدن! يادم نميره! وقتي بچه بودم ۲ شب تمام چشم از آسمون برنداشتم تا مبادا لحظه تولد يه سياره محيطي رو از دست بدم. البته اين داستان مال خيلي وقت پيشه! يه چيزي حدود سالاي ۶۳۰ بعد از بيگبنگ. هيي !...واقعا بعضي وقتا احساس پيري ميكنم!
...........................................................................................
به ياد يون تيخي و ماجراهايش و بعد از خواندن فصل اول سولاريس نوشته شد!
سه شنبه 13 اسفند1387
كار خدا!
ميتونم ساعتها به اين عكس خيره بشم و از پيدا كردن ارتباطات ريز و درشت، پيدا و ناپيدا و باربط و بيربط لذت ببرم. كسي جز خدا نميتونه اين عكس رو گرفته باشه!
عكس بزرگتر رو اينجا آپلود كردم. نميدونم اينو ديگه چرا فيلتر كردن آخه؟!
اينجا هم عكسهاي بيشتري از همون عكاس!

پنجشنبه 8 اسفند1387
جهش ۲!!!

واقعا يه جهشايي ظاهرا در طول چند سال اخير رخ داده! اما اگه يكم دقيقتر نگاه كنيم چند نكته قابل تامل وجود داره.
*انتشار مقاله نتيجه يك تلاش و فرآيند چند سالهاست. بايد پروژه تحقيقاتي طراحي بشه، حمايت مالي بشه، اجرا شه، گزارشش نوشته شه، و در نهايت براي انتشار به مجلات فرستاده شه و پذيرفته شه تا مقالهاي چاپ بشه. مطالعات مختلفي نشون دادند كه متوسط زماني بين زمان شروع مطالعات تا انتشارشون در مورد مطالعات باليني در جهان ۴ تا ۶ ساله!اگه فرض كنيم كه براي خيلي مطالعات مخصوصا آزمايشگاهي و غيرپزشكي ممكنه اين زمان كمتر باشه ميتونيم حدود ۲ تا ۳ سال رو فرض كنيم.
*همونطور كه توي نمودار ديده ميشه اين جهش توليد مقالهها در ايران يه چيزي حدود سالاي ۱۳۸۱ تا ۸۳ (۲۰۰۱ تا ۲۰۰۳)شروع شده. اگه پيشفرض بالا رو لحاظ كنيم جهش تحقيقاتياي كه منجر به توليد علم شده ۲-۳ سال قبلترش شروع شده بوده يعني سالهاي ۷۸-۸۰. كه سالهاي اول دور دوم انتخاب خاتمي ميشه.
* احمدينژاد سال ۲۰۰۵ رييس جمهور ايران شد، يعني زماني كه حداقل ۴-۵ سال از اون زيرساختسازي اوليه گذشته بود. طبيعتا با وجود تلاشهاي گسترده صورت گرفته! شيب رشد به همون ترتيب ادامه پيدا كرد. تا سال گذشته كه شيب اندكي شروع به كمتر شدن كرد.
*البته اگه يه نگاهي به پست قبلي بندازين ميبينين كه اين شيب در بقيه دنيا هم كمتر شده. چند علت احتمالي وجود داره: شايد بحران اقتصادي، شايد هم اشكال بانك اطلاعاتيه كه در ماه دوم ۲۰۰۹ هنوز دادههاي ۲۰۰۸ش كامل نشده. بايد منتظر موند و ديد.
* البته بايد گفت كه توليد مقاله، يعني چيزي كه دارم اينجا نشونش ميدم، فقط يكي از نشانههاي توليد علمه و علاوه بر اون شاخصهاي ظريفتري هم مثل ميزان اهميت و ارجاعشدن به مقالات منتشر شده، تعداد پتنت ثبت شده، جوايز بينالمللي، همكاريهاي بينالمللي و ... وجود دارند كه اينجا ازشون صحبت نكردم. ضمنا نسبت دادن كليه پيشرفتها يا سقوطها به يك فرد خيلي سادهانگاريه. مطمئنا نه شخص خاتمي همه زيرساختهاي علمي كشور رو درست كرد و نه احمدينژاد همه رو خراب. صرفا يه نگاه كليه كه تفسيرش بايد با احتياط انجام بشه.
سه شنبه 6 اسفند1387
جهش!!
بر طبق محاسبات من اگه امريكا همينطور افت كنه و ايران همينطور ادامه بده حدود ۱۵ سال ديگه حرف جناب وزير راست ميشه!!
منبع اطلاعات عكس SCOPUS. تعداد مقالات منتشر شده با نام كشور در affiliation بر حسب سال.




